|
صبحگاه جمعه بیستودوم خردادماه ۳۹ سال قبل تازه از راه رسیده بود که «هاشمی» وعده منبر خود بعد از دعای ندبه در جلسه هیئتانصارالحسین یادش امد، و به سرعت از خواب کوتاهی که تازه به آن فرو رفتهبود، برخاست.......... اماپاهای شیخ سنگین و دستانش به فرمان او نبود.......... قلب او را غم بزرگی فرا گرفتهبود، غم عمیقتری از شکنجههای روحی و روانی «ساواک»، غمی تلختر از روزهای مریضی «فرزندش» و تنهایی خانوادهاش، غمی از جنس «مظلومیت» که با «قلب شیفته ابا عبدالله» اکبرهاشمی ۳۷ ساله به خوبی قریب و عجین بود.......... او چه باید میکرد؟ جمعیتی منتظر وی بودند و «قلب او» در انتظار نسیمی از «التیام»، دل به ائمه اطهار سپرد و استمداد طلبید ناگهان نوری از مظلومیت خاندان عصمت و طهارت قلب «هاشمی» را درنوردید........ آری! نسیم التیام آمدهبود. نسیمی از جنس روضه مظلومیت «موسیبنجعفر( ع)»................................
صبحگاه آن جمعه دور که شیخ جوان وارد جلسه هیئتانصارالحسین شد تمامی جمعیت به نگاهی دریافتند که حالوهوای «اکبرهاشمی» دگرگون است...........
دعای ندبه که به پایان رسید، نوبت منبر هاشمیرفسنجانی رسید. بغض راه بر گلوی «شیخ جوان» بسته بود، به سختی دهان گشود: بسماللهالر........
بغض دوباره امانش را برید و اشک راه بر کلامش را بست، دوباره روحانی جوان عزم کلام کرد: بسماللهالرحمنالرحیم من......... و بغض «هاشمی» رها شد اشک صورتش را فرا گرفت و رو به جمعیت متعجب از احوال خویش کرد و گفت: «امروز فقط روضه موسیبنجعفر را برایتان میخوانم» و نسیم التیام بخش قلب غمبار خویش را چنان بر جمعیت روان ساخت و بر دلها نشاند که حتی «مخبر گوشه نشین ساواک» را نیز تکان داد و اشک کوتاهی بر چشمش نشاند به گونه ای که وی لحظهای یادش رفت که کجاست و باید گزارشش را پیگیری کند و سریعا خودش را جمعوجور کردواین چنین نوشت: « هاشمی خیلی ناراحت بود و به سختی صحبت می کرد ...... فقط روضه خواند که مردم را از خود بیخود کرد و حاضرین خیلی گریستند........».
|